تبلیغات
داستان های کوتاه
تاریخ : پنجشنبه 23 خرداد 1392 | 11:20 ب.ظ | نویسنده : mohsen gh
خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد
خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان خدا،

تاریخ : یکشنبه 25 فروردین 1392 | 01:06 ب.ظ | نویسنده : mohsen gh

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام
خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خروارها از خاک بود
وای قبرم چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
ناله می کردم ولیکن بی جواب
تشنه بودم تشنه یک جرعه آب
بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
خسته بودم هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد
هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت
سوره حمدی برایم خواند و رفت
نه شفیقی نه رفیقی نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی
آمدند از راه نزدم دو ملک
تیره شد در پیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا بگو نام تو چیست
آن یکی فریاد زد رب تو کیست
ای گنهکار سیه دل بسته پر
نام اربابان خود یک یک ببر
در میان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک و زشتت را بگو
ما که ماموران حق داوریم
نک تو را سوی جهنم می بریم
دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیر بود
نا امید از هر کجا و دلفکار
می کشیدندم به خفت سوی نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد
از جنان درهای رحمت باز شد
مردی آمد از تبار آسمان
نور پیشانیش فوق کهکشان
چشمهایش زندگانی می سرود
درد را از قلب آدم می زدود
گیسوانش شط پر جوش و خروش
در رکابش قدسیان حلقه بگوش
صورتش خورشید بود و غرق نور
جام چشمانش پر از شرب طهور
لب که نه سرچشمه آب حیات
بین دستش کائنات و ممکنات
خاک پایش حسرت عرش برین
طره یی از گیسویش حبل المتین
بر سرش دستار سبزی بسته بود
بر دلم مهرش عجب بنشسته بود
در قدوم آن نگار مه جبین
از جلال حضرت عشق آفرین

دو ملک سر را به زیر انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتند این زمزمه
آمده اینجا حسین فاطمه
صاحب روز قیامت آمده
گویی بهر شفاعت آمده
سوی من آمد مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رویم خنده کرد
گفت آزادش کنید این بنده را
خانه آبادش کنید این بنده را
اینکه اینجا این چنین تنها شده
کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است
گریه کرده بعد شیرش داده است
بارها بر من محبت کرده است
سینه اش را وقف هیئت کرده است
اینکه می بینید در شور است و شینپ
ذکر لالائیش بوده یاحسین(ع)
دیگران غرق خوشی و هلهله
دیدم او را غرق شور و هروله
با ادب در مجلس ما می نشست
او به عشق من سر خود را خود شکست
سینه چاک آل زهرا بوده است
چای ریز مجلس ما بوده است
خویش را در سوز عشقم آب کرد
عکس من را بر دل خود قاب کرد
اسم من راز و نیازش بوده است
خاک من مهر نمازش بوده است
پرچم من را بدوشش می کشید
پا برهنه در عزایم می دوید
اقتدا به خواهرم زینب نمود
گاه میشد صورتش بهرم کبود
بارها لعن امیه کرده است
خویش را نذز رقیه کرده است
تا که دنیا بوده از من دم زده
او غذای روضه ام را هم زده
اینکه در پیش شما گردیده بد
جسم و جانش بوی روضه می دهد
حرمت من را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقای من
گریه کرده چون برای اکبرم
با خود او را نزد زهرا می برم
هر جه باشد او برایم بنده است
او بسوزد صاحبش شرمنده است
در قیامت عطر و بویش و بویش میدهم
پیش مردم آبرویش میدهم
باز بالاتر بروز سرنوشت
میشود همسایه من در بهشت
آری آری هرکه پا بست من است
نامه ی اعمال او دست من است...


برچسب ها: شعر غمگین، شعر خواب،

تاریخ : دوشنبه 28 اسفند 1391 | 12:53 ق.ظ | نویسنده : mohsen gh

خدای متعال میفرماید:

اگر بنده ای از بندگانم دلبسته ام شود،یادم را برایش لذت بخش میکنم.در این صورت او  عاشقم میشود و من هم عاشقش.

آنگاه فاصله ها و پرده های میان ما را کنار میزنم و راهنمایش میشوم.به گونه ای که اگر همه ی مردم او را فراموش کنند،من هرگز او را از یاد نخواهم برد....

گاهی شنیده ام که ز من یاد میکنی


آیا منم که میگذرم در خیال تو؟؟؟


باید باور داشته باشی که وقتی با خدا خلوت کردی خدا تو را با اسم صدات میکنه...ولی تو نمیشنوی...

تو میدانی فخر خدا یعنی چه؟

یعنی وقتی در دل شب که همه خوابند با خدایت خلوت میکنی،خداوند ملائکش را جمع میکند و نزد آنها میگوید بنده ی مرا نگاه کنید که چگونه در حالی که همه خوابیده اند از جای خود برخاسته و دارد دردهایش را با من درمیان میگذارد....!

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی..........



تاریخ : دوشنبه 28 اسفند 1391 | 12:39 ق.ظ | نویسنده : mohsen gh
یه شب خوابت چشامو بی خبر برد

به دنیایی از این جا ساده تر برد

 

به دنیای گل و نور وترانه

میون لحظه های عاشقانه

 

تو تنها دلخوشی،تنها امیدی

تو حرفی که نمی گفتم شنیدی

 

تو با من بودی و من بی تو افسوس

تو خورشیدی و من دنبال فانوس

 

تو رقص ماه و خورشید و ستاره

خودم رو با تو می دیدم دوباره

 

میون خواب و بیداری نشستم

هنوز هم پیش چشم های تو هستم



تاریخ : دوشنبه 28 اسفند 1391 | 12:27 ق.ظ | نویسنده : mohsen gh

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس‏

دیدم به خواب حافظ، توى صف اتوبوس

گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم

گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم

گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى

گفتم: چگونه‏اى؟ گفت: در بند بى‏خیالى

گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى

گفتا که: مى‏سرایم شعر سپید بارى‏

گفتم: ز دولت عشق ؟ گفتا که: کودتا شد 

گفتم: رقیب ؟ گفتا: بدبخت کله پا شد

گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى ؟ 

گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایى

گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز 

گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز

گفتم: بگو زمویش، گفتا: که مِش نموده

گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده

گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟

گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟

گفتا: خریده قسطى تلویزّیون به جایش‏

گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره‏

گفتا: شده پرستار یا منشى اداره

گفتم: بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل 

گفتا: که دست خود را بردار از سر دل

گفتم: ز ساربان گو با کاروان غم‏ها

گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا 

گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادى 

گفتا: پژو دوو بنز یا گلف تُک مدادى

گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقى

گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقى

گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره

گفتا: به جاى هدهد دیش است و ماهواره‏

گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد

گفتا: به پست داده ، آوُرد یا نیاوُرد ؟

گفتم: بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگى

گفتا که: ادکلن شد در شیشه‏هاى رنگى‏

گفتم: سراغ دارى میخانه‏اى حسابى

گفت: آن چه بود از دم گشته چلوکبابى

گفتم: بیا دو تایى لب تر کنیم پنهان 

گفتا: نمى‏هراسى از چوب پاسبانان

گفتم: شراب نابى تو دست و پات دارى 

گفتا: به جاش دارم وافور با نگارى‏

گفتم: بلند بوده موى تو آن زمان ها

گفتا: به حبس بودم از ته زدند آن ها

گفتم به لحن لاتی: ‌«حافظ ما رو گرفتى ؟»

گفتا: ندیده بودم  هالو به این خرفتى


برچسب ها: شعر زیبای طنز، شعر طنز، گفتگو با حافظ، حافظ،

تاریخ : پنجشنبه 24 اسفند 1391 | 12:51 ق.ظ | نویسنده : mohsen gh


روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر!

برچسب ها: داستان كوتاه جالب، داستان كوتاه باحال، داستان باحال،

تاریخ : شنبه 5 اسفند 1391 | 12:12 ق.ظ | نویسنده : mohsen gh

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور

کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای

لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم

دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو

سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی

بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت

میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه

 برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم

رو پاک نکنم و توش بنویسم …

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد …


برچسب ها: داستان غمگین، داستان كوتاه،

تاریخ : دوشنبه 2 بهمن 1391 | 01:37 ق.ظ | نویسنده : mohsen gh
غضنفر در یك تست هوش دردانشگاه كه جایزه یك میلیون دلاری براش تعیین شده شركت كرد

سوالات این مسابقه به شرح زیر بود
جنگ 100 ساله چند سال طول آشید؟
الف- 116 سال ب- 99 سال ج- 100 سال د- 150 سال
غضنفر از این سوال بدون دادن جواب عبور كرد



كلاه پانامایی در كدام كشور ساخته میشود؟ الف-برزیل ب-شیلی ج-پاناما د-اكوادور
غضنفراز دانش اموزان دانشگاه برای جواب دادن کمك خواست


مردم روسیه در كدام ماه انقلاب اكتبر را جشن میگیرند؟ الف-ژانویه ب-سپتامبر ج-اكتبر د-نوامبر
غضنفر از خدا كمك خواست

کدام یك از این اسامی اسم كوچك شاه جورج پنجم بود؟الف-ادر ب-البرت ج-جورج د-مانویل
غضنفر این سوال رو با پرتاب سكه جواب داد


نام اصلی جزایر قناری واقع در اقیانوس ارام از چه منبعی گرفته شده است؟الف-قناری ب-كانگرو ج-توله سگ د-موش صحرایی

غضنفر از خیر یك میلیون دلار گذشت



جواب سؤالات در ادامه ی مطلب


اگر شما فكر میكنید كه از غضنفر باهوشتر هستید و به هوش او میخندید پس لطفا به جواب صحیح سؤالات در ادامه توجه كنید



ادامه مطلب
تاریخ : سه شنبه 19 دی 1391 | 01:08 ق.ظ | نویسنده : mohsen gh
تا حالا فکر کردین که منظور از جنایت چیه؟؟؟
حالا با من همراه شوید تا به جای برسیم که واقعا تأمل برانگیزه!

میریم سر اصل مطلب:
اگر جمعیت ایران رو 75 میلیون نفر فرض کنیم و اگر فرض کنیم همین جمعیت یک وعده غذایی خود رو در یک برنج بخورند
در همین وعده اگر هر نفر فقط و فقط یک دانه برنج رو نخورد و دور بریزد میشود 75 میلیون دانه برنج.
حالا اگر معیار وزن هزار دانه برنج رو در نظر بگیریم (هزار دانه برنج رو شمرده و وزن کرده) که طبق آمارها حدودا 20 تا 60 گرم هست.
اگر ما دست کم بگیرم و معیار رو روی 25 گرم بگذاریم با یک محاسبه ساده ببینید به چه نتیجه ای می رسیم:
اگر 1000 دانه 25 گرم وزن داشته باشد 75 میلیون دانه برنج 
1875000 گرم معادل 1875 کیلو گرم می باشد.
یعنی اگر هر نفر ایرانی در یک وعده غذایی یک دانه برنج دور بریزد در مجموع 1875کیلوگرم برنج دور ریخته می شود
حالا اگر این یک وعده رو در تعداد روزهای سال ضرب کنیم می شود 
684375 کیلو گرم

یعنی در یک سال در صورتی که هر نفر ایرانی فقط و فقط یک دانه برنج دور بریزد در مجموع 684375 کیلو گرم برنج دور ریخته می شود!!!!!
آیا این یک فاجعه یا یک جنایت علیه خودمون نیست؟؟؟

حالا اگر آمار افرادی که شب رو با شکم گشنه می خوابند (اگه خوابشون ببره) و افرادی که در آرزو خوردن یک بشقاب برنج هستن رو هم بدونیم شاید برای اینکه یک دانه برنج از دستمون زمین می افتاد و گم میشد گریه میکردیم!!!
حالا آیا واقعا هر فرد فقط یک دانه برنج دور می ریزه؟؟؟ یا برای کلاسش هم که شده نصف بشقابش دست نخورده دور میریزه؟؟؟

چقدر حس بدیه که الان فکر میکنم من هم یک جانی هستم!
حالا این محاسبات رو ببرین روی سایراقلام و اجناس مثل گندم (نان)، گوشت و ....
اصلا محاسبات رو ببرین رو رفتار افراد!
اگر هر فردی فقط 10 دقیقه شانه از زیر بار مسؤلیتش خالی کنه ببینین چه فاجعه ای رخ می ده!
آیا فکر می کنید دزدی اینه که از دیوار خونه مردم بالا بریم؟؟
نه اگه وظیفه مان رو درست انجام ندیم، شانه از زیر بار مسؤلیتمون خالی کنیم دزدی کردیم!!
اگه کارمند جواب مشتری رو درست نده دزدی کرده!!
اگه معلم خوب درس نده دزدی کرده!!
اگه من مسؤل ، بین برادرم و یک غریبه در خدمت دهی تفاوت بگذارم دزدی کردم!!
حالا که فکر می کنم می بینم دزد هم هستم، دیگه می ترسم جلوتر برم!! تا همین جا بسه!!!

آیا اسراف غیر از اینه؟؟؟
من تفسیر به رای نمی کنم ولی ما از ظاهر این آیات چه می فهمیم؟؟؟
«وَنَضَعُ الْمَوَازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیَامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئًا وَإِن كَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنَا بِهَا وَكَفَی بِنَا حَاسِبِینَما ترازوهای عدل را در روز قیامت برپا می‏كنیم، پس به هیچ كس كم‏ترین ستمی نمی‏شود، و اگر به مقدار سنگینی یك دانه خردل (كار نیك و بدی) باشد، ما آن را حاضر می‏كنیم، و كافی است كه ما حساب كننده باشیم.» آیه 47 سوره انبیاء
«یَا بُنَیَّ إِنَّهَا إِن تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ فَتَكُن فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّمَاوَاتِ أَوْ فِی الأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِیفٌ خَبِیرپسرم! اگر به اندازه سنگینی خردلی (كار نیك یا بد) باشد، و در دل سنگی یا در (گوشه‏ای از) آسمان‏ها و زمین قرار گیرد، خداوند آن را به حساب می‏آورد و حاضر می‏سازد، خداوند دقیق و آگاه است.» لقمان، آیه 16. 
«لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَلا فِی الأَرْضِ وَلا أَصْغَرُ مِن ذَلِكَ وَلا أَكْبَرُ إِلاّ فِی كِتَابٍ مُّبِینبه اندازه سنگینی ذره‏ای در آسمان‏ها و زمین، از علم او دور نخواهد ماند، و نه كوچك‏تر از آن و نه بزرگتر، مگر این كه در كتابی آشكار (لوح محفوظ) ثبت است.» آیه 3 سبأ 

تاریخ : چهارشنبه 6 دی 1391 | 12:34 ق.ظ | نویسنده : mohsen gh

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم، به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.

فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.


ادامه مطلب برچسب ها: داستان كوتاه جالب، مطلب جالب، داستان كوتاه،

تاریخ : یکشنبه 26 آذر 1391 | 02:27 ق.ظ | نویسنده : mohsen gh

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!


پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟

پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!

دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد هرچه هست دوستی نیست...

برچسب ها: داستان كوتاه،

تاریخ : دوشنبه 15 آبان 1391 | 12:59 ق.ظ | نویسنده : mohsen gh


یه روز در فرودگاه دختری حدود 20 ساله در انتظار پرواز و در سالن روی یه نیمکت میشینه و اتفاقاُ کنارش یه پسر 25 ساله هم نشسته بوده.
دختر بسته کلوچه ای که از مغازه ی داخل فرودگاه خریده بوده رو بارز میکنه و شروع میکنه به خوردن.
وقطی کلوچه ی اول رو میخوره میبینه پسری که کنار او نشسته هم یه کلوچه برداشته و داره میخوره!!!
خیلی عصبانی میشه ولی به پسر هیچ حرفی نمیزنه بعد همینطور که میگذره دختر یه کلوچه میخوره وپسر هم هم زمان با دختر یک قرص کلوچه میخوره.
نوبت به کلوچه ی آخر میرسه و دختر با کمال نا باوری میبینه که پسر اون کلوچه رو دو تکه میکنه و یه تکه رو به دختر میده.
دختر با یه خودخوری و عصبانیت تمام عیار از جاش پا میشه و میره سمت هواپیما , وقتی روی صندلی میشینه روزنامه رو باز میکنه تا در موقع پرواز روزنامش رو هم بخونه وقتی در کیفشو باز میکنه تا عینک مطالعش رو برداره عرق سردی رو پیشونیش میشینه چون؟ بسته ی کلوچه ای که خریده بوده رو داخل کیفش میبینه و متوجه بخشش پسر میشه .


تاریخ : دوشنبه 15 آبان 1391 | 12:52 ق.ظ | نویسنده : mohsen gh
آنقدر

زمین خورده ام که بدانم

برای برخاستن

نه دستی از برون

که همتی از درون

لازم است

حالا اما...

نمی خواهم برخیزم

می خواهم اندکی بیاسایم

فردا

برمی خیزم

وقتی که فهمیده باشم

چرا زمین خورده ام...


تاریخ : سه شنبه 9 آبان 1391 | 02:40 ق.ظ | نویسنده : mohsen gh

خدای من من تنهام ، یارایی را برای یاری دهنده ام نیست دستم را بگیر که احساس می کنم هر چه بیشتر برای رهایی از مرداب سختی ها و دلتنگی های این دنیا دست و پا می زنم بیشتر در آن غرق می شوم و در آن فرو می روم یا پر پروازم ده یا...

 

گفته بودی هر گاه تو را به دهنه پرتگاه بردم

 

هراس مکن چون یا تو را از پشت خواهم گرفت یا به تو پرپرواز خواهم داد

 

خدای من خدای من وقتش فرا رسیده پس چرا کاری نمی کنی سنگ ریزه های زیر پایم در حال فرو ریختنند پس چرا یاریم نمی دهی .


برچسب ها: مناجات،

تاریخ : جمعه 5 آبان 1391 | 11:48 ق.ظ | نویسنده : mohsen gh

من خدا هستم امروز می خواهم به تمامی مشكلات تو رسیدگی كنم به كمك تو هم نیازی ندارم پس روز خوبی داشته باشی

 

من دوستت دارم و بخاطر داشته باش  وقتی شرایط بنحوی هستند كه تو نمی تونی از پس مشكلاتت بربیای اصلا سعی نكن كه خودت پی راه حل باشی بلكه اونها را بعهده خداوند بگذار



ادامه مطلب

تعداد کل صفحات : 6 :: 1 2 3 4 5 6