تبلیغات
داستان های کوتاه - داستان کوتاه (درس زندگی)(واقعی)
تاریخ : شنبه 15 مهر 1391 | 12:03 ق.ظ | نویسنده : mohsen gh
مردی پشت چراغ قرمز تو ماشین داشت با تلفن حرف میزد و برای طرفش شاخ و شونه میکشید و میگفت: که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزد که دید یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…                                                                                                                              مرد هم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشت داد میزد و هی هیچی نمیگفت به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرش لبریز شد و سرمشو آورد از پنجره بیرون و با فریاد گفت: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی مرد چشماشو دید ناخودآگاه ساکت شد!


ساکت که شد و دست از قدرت نمایی که برداشت، دخترك اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …

مرد در دلش میگفت: خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهش زده بود، توان بیان رو ازش گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزششو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درون مرد ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومد چیزی بگه، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی به مرد آدامس هم نفروخت! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین …

برچسب ها: داستان خیلی احساسی، داستان باحال،